تبلیغات
 خیریه امام سجاد علیه السلام( نشانی وبلاک در تلگرام imamsajjad@) - مطالب ابر خاطره

* رفتار علوی(علیه السلام) *

هم از موفقیت والفجر خوشحال بودیم هم از حضور آفا در قرارگاه.

موقع ناهار ، بچه ها کمی بیش تر از حدّ معمول، تدارک دیدند تا به نوعی شادی خود را ابراز کنند.

آقا با دیدن غذا کمی مکث کردند.

«شما خیلی از جسمتان کار می کشید و بیش تر از اینها به انرژی نیاز دارید ولی آیا بقیه نیرو ها هم چنین غذایی در اختیار دارند؟

برای من همان غذای سربازی رابیاورید.

نباید کسی احساس کند من که رئیس جمهور هستم با بقیه تفاوت دارم....»

بعد هم درباره حفاظت از بیت المال ، توصیه هایی فرمودند.

سردار شهید شوشتری ، کتاب خاطرات سبز ص 55




طبقه بندی: فرهنگی، دفاع مقدس شهدا، مطالب صندوق،
برچسب ها: شهدا، خاطره، دفاع مقدس،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 22 اسفند 93 | 20:41 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

خاصره

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سكوت كند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطایی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمایی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می‌نمود. هر بار که نفسم وسوسه می‌کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می‌دارند.

از مهمترین شاگردان وی می‌توان به ملاصدرا اشاره نمود.
 



طبقه بندی: مطالب صندوق،
برچسب ها: خاطره،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

خاطره

شهید سید سجاد خاضع
تو منطقه دشت عباس مستقر بودند بعد نماز سر سفره ناهار نشستند غذا آبگوشت بود ولی سید سجاد بلند شد و رفت سراغ نان های خشکی که گذاشته بودند برای دور ریختن شروع کرد به خوردن گفتند چرا اینها رو میخوری غذا که هست گفت آن پیرزن های  بیچاره با عشق این ها رو می فرستند جبهه شما می گذارید شان برای دور ریختن فردای قیامت پاسخ زحمت های اون ها رو چه کسی میده؟! خادمین شهدا
شهید غلامعلی عاقلی
وقتی پسرم از سپاه اومد خونه یه سر کوتاهی بزنه و برگرده دیدم برای همون چند لحظه هم لباساشو عوض کرد ازش پرسیدم تو که می خواهی زود برگردی چرا لباساتو عوض می کنی گفت تو این چند لحظه هم اگر بابا کاری داشتی نمی خوام با لباس سپاه انجام بدم آخه با لباس بیت المال کار شخصی نباید انجام داد
خادمین شهدا
شهید صیاد شیرازی
 پدرش براى بچّه ها بارانى خریده بود.
على نمى پوشید.
هركارى مى كردم، نمى پوشید.
مى گفت: «این پسره، بى چاره نداره. منم نمى پوشم.»
پسر همسایه ما پدرش رفتگر بود
خادمین شهدا
خدایا لایق بودم  ....
 دو ماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود. یك شب بچه ها خبر آوردند كه یك بسیجی اصفهانی
در ارتفاعات كانی مانگا   تكه تكه شده است. بچه ها رفتند و با هر زحمتی بود بدن مطهر شهید را
درون كیسه ای گذاشتند و آوردند.
آن چه موجب شگفتی ما شد ، وصیت نامه ی این برادر بود كه نوشته بود : «خدایا! اگر مرا لایق
یافتی ، چون مولایم اباعبدالله الحسین (ع) با بدن پاره پاره ببر.»
خادمین شهدا
 قمقمه آب
مانده بودیم وسط میدان مین. همه مجروح بودند و خسته.یه رزمنده ی زخمی چندمتر آن طرف تر ازمن افتاده بود .
دست و پایش را روی زمین می کشید. انگار دردش شدیدشده بود. باآرنج خودش را کشید جلوتر .کم کم از من دور می شد . فکرکردم می خواهد از میدان مین خارج شود.گفتم:«بااین همه درد چرا اینقدر به خودت فشار می آوری؟
گفت:«چندتامجروح دیگر آنطرف هستند.من هم چند دقیقه بیشتر زنده نیستم.
می خواهم قمقمه ی آبم را برسانم به دست آنها »
خادمین شهدا



طبقه بندی: دفاع مقدس شهدا،
برچسب ها: خاطره،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 3 آذر 93 | 02:53 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

خاطره

كارت شهیدوپیام ان

در دژ امام محمد باقر(ع) واقع در طلائیه پیکر شهیدی کشف شد که سر نداشت و پیکرش دو نیم شده بود. داخل جیب های لباس تعدادی کارت و یک قرآن کوچک و یک خودکار بود. روی یکی از کارتها با خطی بسیار زیبا و زرد رنگ نوشته بود: «و خداوند ندا می دهد که شهدا به بهشت در آیند.» از پیکر شهید و کارت او یک عکس گرفتم. وقتی خواستم دوباره کارت را ببینم در کمال تعجب دیدم محو شده است. پیش خود گفتم حتما نور خورشید و یا... باعث شده جمله پاک شود، از آن گذشتم. در مرخصی جریان را برای یکی از علما تعریف کردم، ایشان گفتند بروید عکس را چاپ کنید، اگر چاپ شد، جریان خاصی نبوده، اما اگر چاپ نشد برای ما پیام داشته است. تمام عکسها بسیار شفاف چاپ شد به جز آن عکسی که از کارت گرفته بودم، حالتی نور خورده و مات داشت.

***




پلاکی از جنس پوتین

گفتم دقت کنید، مثل اینکه امروز قراره خبری بشه. یکی از بچه ها به شوخی گفت: «لشکر ما هم می خواد شهید بده و...». وسط میدان مین بودیم ناگهان یکی فریاد زد «شهید» همه غمگین و ناراحت شدند. هیچ مدرکی نبود و یک پای شهید هم نبود. گفتم: بچه ها نذری بکنیم. هر کجا پلاک پیدا شد یک زیارت عاشورا بخوانیم. یکی از بچه ها گفت: «یکی هم برای پایش» یکی از بچه ها به شوخی گفت: شانس آوردیم فقط یک پا و یک پلاکش نیست و گرنه دو سه روز باید اینجا ... پا و پوتین که از مچ قطع شده بود پیدا شد. زیارت را خوانیدم. غروب برگشتیم مقر، اما پلاک پیدا نشد. همان کسی که شوخی می کرد آمد و گفت: زیارت عاشورای دوم را بخوان، هویت شهید روی زبونه پوتین نوشته شده. من هم خواندم «السلام علیک یا اباعبدالله و.. .»



به یاد شهدای گمنام

در طلائیه کار می کردیم. برای مأموریتی به اهواز رفته بودم. عصر که برگشتم دیدم بچه ها خیلی شادند. اونها سه شهید پیدا کرده بودند که فقط یکی از آنها گمنام بود. بچه ها خیلی گشتند. چیزی همراهش نبود. گفتم یکبار هم من بگردم. اون شهید لباس فرم سپاه به تن داشت، چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. خوب دقت کردم. دیدم یک تکه عقیق است که انگار جمله ای روی آن حک شده است. خاک و گل ها را کنار زدم. رویش نوشته شده بود: «به یاد شهدای گمنام» دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم. می دانستیم این شهید باید گمنام بماند، خودش خواسته!
***



شهید گمنام

در سال 73 تعدادی از شهدای گمنام را به معراج شهدا آوردند. در همان شب یکی از کارکنان در خواب می بیند که فردی به او می گوید: من یکی از شهدای گمنامی هستم که امشب آورده اند. سالهاست که خانواده ام خبری از من ندارند. شما زحمت بکش و برو مدارک مرا که شامل پلاک، کارت و چشم مصنوعی من است و در داخل کیسه ای گلی به همراه پیکرم می باشد بردار و بگو که مشخصات مرا ثبت کنند. بعد از این که این برادر خوابش را بازگو می کند، کسی باور نمی کند. اما با دیدن مجدد این خواب و با اصرار او، پیکرهای شهدا بررسی می شوند و در کنار یکی از اجساد، کیسه ای پیدا می گردد که چیزهایی که شهید گفته بود درون آن بود. بعد از شناسایی جسد معلوم شد که ایشان در سال 65 مفقود الاثر شده بوده و در سال 61 هم یکی از چشم هایش را از دست داده بود.




فرمانده عراقی و سربند یا زهرا(س)

همراه نیروهای عراقی مشغول جست و جو بودیم. فرمانده این نیروها دستور داده بود در ظرفی که ایرانی ها آب می خورند، حق آب خوردن ندارند. همکلام شدن با ایرانی ها خشم این افسر را در پی داشت. روزی همین افسر به من التماس می کرد که تو را به خدا این سربندرو امانت به من بده. من همسرم بیماره، به عنوان تبرک ببرم. براتون بر می گردونم. روی سربند نوشته شده بود «یا فاطمه الزهرا(س)» داخل یک نایلون گذاشتم و تحویلش دادم. اول بوسید و به چشماش مالید. بعد از چند روز برگرداند. باز هم بوسید و به سینه و سرش کشید و تحویلمون داد. از آن به بعد سفره غذای عراقی ها با ما یکی شد. سر سفره دعا می کردیم، دعا را هم این افسر عراقی می خواند:
«اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک»



حسین پرزه ای، اعزامی از اصفهان

روز تاسوعا قرار شده بود پنج شهید گمنام در شهر دهلران طی مراسمی تشییع شوند. بچه های تفحص، پنج شهید را که مطمئن بودند گمنام هستند انتخاب کردند. ذره ذره پیکر را گشته بودند. هیچ مدرکی بدست نیامده بود. قرار شد در بین شهدا یکی از آنها را که سر به بدن نداشت به نیابت از ارباب بی سر، آقا اباعبدالله الحسین(ع) تشییع و دفن شود. کفن ها آماده شد. شهدا یکی یکی طی مراسمی کفن می شدند. آخرین شهید، پیکر بی سر بود. حال عجیبی در بین بچه ها حاکم بود. خدا این شهید کیست که توفیق چنین فیضی را یافته تا به نیابت از ارباب در این تشییع شود؟! ناگهان تکه پارچه ای از جیب لباس شهید به چشم خورد. روی آن نوشته ای بود که به سختی خوانده می شد «حسن پرزه ای، اعزامی از اصفهان»




شهید مهدی منتظر قائم

نیمه شعبان سال 1369 بود. گفتیم: امروز به یاد امام زمان(عج) می گردیم. اما فایده نداشت. خیلی جست و جو کردیم. پیش خود گفتم «یا امام زمان(عج) یعنی می شود بی نتیجه برگردیم. در همین حین 5 -4 شقایق را دیدم که برخلاف شقایقها، که تک تک می رویند، آنها دسته ای روئیده بودند. گفتم حالا که دستمان خالی است، شقایقها را می چینم و برای بچه ها می برم. شقایقها را که کندم، دیدم روی پیشانی یک شهید روئیده اند. او نخستین شهیدی بود که در تفحص پیدا کردیم شهید «مهدی منتظر قائم».
***




شهید احمدزاده و مادرش

پیکر یکی از شهدا بنام احمدزاده را که بر اساس شواهد دوستانش پیدا کرده بودیم و هیچ پلاک و مدرکی نداشت. تحویل خانواده اش دادیم. مادر او با دیدن چند تکه استخوان، مات و مبهوت فقط می گفت: «این بچه من نیست!» حق هم داشت. او در همان لحظات تکه پاره های لباس شهید را می جست که ناگهان چیزی توجه اش را جلب کرد. دستانش را میان استخوانها برد و خودکار رنگ و رو رفته ای را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودکار را پاک کرد. سریع مغزی خودکار را درآورد و تکه کاغذی را که داخل بدنه آن لوله شده بود، خارج ساخت. اشک در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند که چه شده، دیدیم بر روی کاغذ لوله شده نام احمد زاده نوشته. مادر آن را بوسید و گفت: «این دست خط پسرمه، این پیکر پسرمه، خودشه»



عشقلی

آخرین روز سال امام علی(ع) بود. به دوستان گفتم امروز آقا به ما عیدی خواهد داد. در زیارت عاشوای آن روز هم متوسل شدیم به منظور عالم، حضرت علی(ع). همه بچه ها با اشک و گریه، آقا را قسم دادند که این شهیدان به عشق او به شهادت رسیده اند، از امیرالمومنین (ع) خواستیم تا شهیدی بیابیم. رفتیم پای کار. همه از نشاط خاصی برخوردار بودیم مشغول کندوکاو شدیم. آن روز اولین شهیدی را که یافتیم، با مشخصات و هویت کامل پیدا شد. نام کوچک او «عشقعلی» بود.
***



شهید میدان مین

به یک میدان مین وسیع در فکه برخوردیم. نزدیک که شدیم، با صحنه ای عجیب روبرو شدیم. اول فکر کردیم لباس یا پارچه ای است که باد آورده، اما جلوتر که رفتیم متوجه شدیم شهیدی است که ظاهراً برای عبور نیروها از میان سیمهای خاردار، خود را روی آن انداخته تا بقیه به سلامت بگذرند. بند بند استخوانهای بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتی دوازده ساله روی سیم خاردار دراز کشیده بود.
 ***



یا اباالفضل(ع)

روز ولادت آقا امام رضا(ع) بود و رمز ما یا اباالفضل(ع)، محل کارمان هم طلائیه بود. اولین شهید کشف شد. شهید «ابوالفضل خدایار» گردان امام محمد باقر، گروهان حبیب از بچه های کاشان بود. گفتیم اگر شهید بعدی هم اسمش ابوالفضل بود اینجا گوشه ای از حرم آقا ابوالفضل(ع) است. رفتم پشت بیل و زمین را کندم که بچه ها پریدند داخل چاله، خیلی عجیببود. یک دست شهید از مچ قطع شده بود که داخل مشتش، جیره های شب عملیات (پسته و...) مانده بود. آب زلالی هم از حفره خاکریز بیرون می ریخت. گفتیم حتما آب از قمقمه ای است که کنار پیکر شهید است؛ اما قمقمه خشک خشک بود. با پیدا شدن پیکر، آب قطع شد. وقتی پلاک شهید را استعلام کردیم، دیگر دنبال آب نبودیم، جواب را گرفتیم. «شهد ابوالفضل ابوالفضلی» گردان امام محمد باقر، گروهان حبیب که از بچه های کاشان بود.

***



حسین جانم

یکی از شهدا که داخل یک سنگر نشسته بود و ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود را یافتیم. خواستیم بدنش را داخل یک کسیه بگذاریم و جمع کنیم که انگشتر و انگشت وسط دست راست او نظرمان را جلب کرد. از آن جالب تر اینکه تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود ولی آن انگشت سالم و گوشتی مانده بود. خاکهای روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، اشک همه مان درآمد. روی آن نوشته شده بود: «حسین جانم»



حضرت رقیه (س) و سه شهید کنار خرابه

آن روز با رمز یا حضرت رقیه (س) به راه افتادیم. خیلی عجیب بود ماشین کنار یک خرابه خاموش شد. به آقا جعفر گفتم: رمز یا رقیه (س) است و این هم خرابه، حتماً شهید پیدا می کنیم. کنار جاده دو شهید پیدا شد و من هم روضه خرابه شام خواندم. گفتم یک شهید دیگر هست، باید پیدا شود. خیلی گشتیم، اثری نبود. خبر رسید که دو پیکر دیگر نیز پیدا شد. به راه افتادیم. وقتی پیکرها را دیدیم، یکی از آنها جسد یک عراقی بود. به آقا جعفر گفتم: «رمز: دختر سه ساله – محل کشف: کنار خرابه – تعداد شهید: سه تا به تعداد سن حضرت رقیه(س)»


طبقه بندی: امام و مقام معظم رهبری،
برچسب ها: خاطره،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 2 آذر 93 | 00:03 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

خاطره

شهید سید سجاد خاضع
تو منطقه دشت عباس مستقر بودند بعد نماز سر سفره ناهار نشستند غذا آبگوشت بود ولی سید سجاد بلند شد و رفت سراغ نان های خشکی که گذاشته بودند برای دور ریختن شروع کرد به خوردن گفتند چرا اینها رو میخوری غذا که هست گفت آن پیرزن های  بیچاره با عشق این ها رو می فرستند جبهه شما می گذارید شان برای دور ریختن فردای قیامت پاسخ زحمت های اون ها رو چه کسی میده؟! خادمین شهدا
شهید غلامعلی عاقلی
وقتی پسرم از سپاه اومد خونه یه سر کوتاهی بزنه و برگرده دیدم برای همون چند لحظه هم لباساشو عوض کرد ازش پرسیدم تو که می خواهی زود برگردی چرا لباساتو عوض می کنی گفت تو این چند لحظه هم اگر بابا کاری داشتی نمی خوام با لباس سپاه انجام بدم آخه با لباس بیت المال کار شخصی نباید انجام داد
خادمین شهدا
شهید صیاد شیرازی
 پدرش براى بچّه ها بارانى خریده بود.
على نمى پوشید.
هركارى مى كردم، نمى پوشید.
مى گفت: «این پسره، بى چاره نداره. منم نمى پوشم.»
پسر همسایه ما پدرش رفتگر بود
خادمین شهدا
خدایا لایق بودم  ....
 دو ماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود. یك شب بچه ها خبر آوردند كه یك بسیجی اصفهانی
در ارتفاعات كانی مانگا   تكه تكه شده است. بچه ها رفتند و با هر زحمتی بود بدن مطهر شهید را
درون كیسه ای گذاشتند و آوردند.
آن چه موجب شگفتی ما شد ، وصیت نامه ی این برادر بود كه نوشته بود : «خدایا! اگر مرا لایق
یافتی ، چون مولایم اباعبدالله الحسین (ع) با بدن پاره پاره ببر.»
خادمین شهدا
 قمقمه آب
مانده بودیم وسط میدان مین. همه مجروح بودند و خسته.یه رزمنده ی زخمی چندمتر آن طرف تر ازمن افتاده بود .
دست و پایش را روی زمین می کشید. انگار دردش شدیدشده بود. باآرنج خودش را کشید جلوتر .کم کم از من دور می شد . فکرکردم می خواهد از میدان مین خارج شود.گفتم:«بااین همه درد چرا اینقدر به خودت فشار می آوری؟
گفت:«چندتامجروح دیگر آنطرف هستند.من هم چند دقیقه بیشتر زنده نیستم.
می خواهم قمقمه ی آبم را برسانم به دست آنها »
خادمین شهدا



طبقه بندی: دفاع مقدس شهدا،
برچسب ها: خاطره،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 1 آذر 93 | 22:10 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

خاطره


قهر کرده بود و یه گوشه پله های حیاط نشسته بود . بچه ها و همبازی هاش در کوچه رو میزدن و صداش میکردن.

مامانش هم صداش کرد : پسرم چرا نمیری درو باز کنی ؟ دوستات میخوان باهات بازی کنن !

بلند شد رفت دوچرخه رو برداشت ، در کوچه رو باز کرد و دوچرخه رو برد بیرون ، چند ثانیه گذشت و برگشت ولی بدون دوچرخه...

مامانش گفت : چرا نرفتی بازی کنی؟ دوچرخه ات چی شد؟ اونو تازه بابات برات گرفته بود تو که خیلی دوستش داشتی؟!!!

آخری بغضش نشکست ، ولی با بغض سنگین گفت : من دیگه این دوچرخه رو دوست ندارم ، میخوام بابام برگرده یه دوچرخه بهتر برام بخره...

***

25 سال گذشت ، ولی پسرک هنوز منتظر مونده تا باباش بیاد و بهترین دوچرخه رو براش بخره
خلاصه



طبقه بندی: مطالب وتصاویر دیدنی،
برچسب ها: خاطره،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 30 آبان 93 | 12:04 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

مصاحبه ای جذاب و خواندنی با خانم موسوی رزمنده زن دوران دفاع مقدس

مصاحبه ای جذاب و خواندنی با خانم موسوی رزمنده زن دوران دفاع مقدس

مصاحبه ای جذاب و خواندنی با خانم موسوی رزمنده زن دوران دفاع مقدس


مصاحبه جالب پایگاه جنگ و زن با رزمنده ی زن شجاع و وفاداری که پا به پای همسرش در جبهه های جنگ در دوران دفاع مقدس حضوری فعال داشته است .

به گزارش دفاع پرس، این بانوی ارزشمند میگوید چون مانع حضور من و دوستانم به علت مجرد بودن در جبهه جنگ شدند با دوستان تصمیم گرفتیم همگی ازدواج کنیم تا بتوانیم نیروی کمکی در جبهه باشیم.شما را به خواندن این مصاحبه ی جذاب و خواندنی دعوت میکنم:   

* جنگ و زن- لطفا خودتان را معرفی کنید ؟



ادامه مطلب

طبقه بندی: دفاع مقدس شهدا،
برچسب ها: خاطره،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد(ع)،

تاریخ : 30 شهریور 93 | 16:52 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

این خاطره را نخوانید!

هر سلول، فقط یک ظرف برای دریافت غذا داشت. به دلیل نبودن توالت داخل سلول و همچنین بسته بودن درها، آنهایی که مریض بودند و تا هواخوری بعدی نمی توانستند منتظر بمانند، به ناچار توی همان ظرف غذا...
این خاطره را نخوانید!
به گزارش افکارنیوز ، روزانه یک وعده آب می دادند که به هر سلول فقط به اندازه یک پارچ کوچک می رسید. معمولاً تشنه بودیم و همیشه از تشنگی له له می زدیم. تقسیم آب هم بر اساس قلپی بود و به هر نفر روزانه فقط یک قلپ آب می رسید. در انتهای راهروی زندان، یک سرویس بهداشتی بود که تنها در زمان هواخوری، فقط به مدت نیم ساعت آن هم این تعداد جمعیت، اجازه داشتیم از آنجا استفاده کنیم. آب برای استفاده در توالت بسیار کم بود. معمولاً بعد از این که چند نفر توالت می رفتند، آب، قطع و منبع آب پشت بام خالی می شد.

به طور کلّی وضعیت آب در عراق بسیارخراب است. از داخل شهرها هم که عبور می کردیم، می دیدیم که بالای پشت بام ها منبع آب نصب کرده اند. اما وضعیت زندان ها بسیار ناگوارتر بود.

فرصت این که همه افراد در آن زمان محدود بتوانند از توالت ها استفاده کنند نبود. چاه توالت ها هم فاصله پر می شد و ظرفیت این همه آدم را نداشت. توالت ها برای استفاده شش نفر ساخته شده بود نه پانصد ششصد نفر. در مدت اقامت مان در زندان الرشید، اسرای جدیدی را هم به زندان آوردند که تعدادمان در روزهای آخر به ششصد نفر رسید. به طوری که عراقی ها مجبور شدند در سلول ها را باز بگذارند تا عده ای بتوانند داخل راهرو بنشینند.

هوا خوری نیم ساعته که تمام می شد، همه باید به سلول برمی گشتیم. البته در هواخوری، کتک زدن و شکنجه هم طبق معمول برقرار بود. هواخوری، بیشتر بهانه ای برای شکنجه و تنبیه بود تا هواخوری! ما را برای کتک خوردن به حیاط می بردند، چون سلول ها بسیارتنگ بود و در آنجا نمی توانستند به راحتی همه را کتک بزنند.

هر سلول، فقط یک ظرف برای دریافت غذا داشت. به دلیل نبودن توالت داخل سلول و همچنین بسته بودن درها، آنهایی که مریض بودند و تا هواخوری بعدی نمی توانستند منتظر بمانند، به ناچار توی همان ظرف غذا... زمان دریافت غذا، مسئوولین این کار، ظرف مذکور را که پر از نجاست بود با خود بیرون می بردند و دور از چشم نگهبانها در چاه حیاط می ریختند. اگر نگهبان اجازه می داد ظرف را زیر شیر آب داخل حیاط می شستند و اگر احیاناً اجازه نمی داد. بدون این که آن ظرف شسته شود، با دست آن را ازاله کثافت می کردند. سپس توی همان ظرف غذا می ریختند، آن را به سلول می آوردند و ما بالاجبار آن را می خوردیم. با این اوضاع اسفبار، بچه ها هیچ گاه نماز و دعا و عبادت را ترک نمی کردند. همیشه در صورت امکان، دعای توسل، ندبه، زیارت عاشورا و دیگر ادعیه هم خوانده می شد. ماه ها در این شرایط قرار داشتیم و با توکل برخداوند، همه این سختی ها و رنج ها را تحمل می کردیم...



طبقه بندی: مطالب صندوق، دفاع مقدس شهدا،
برچسب ها: خاطره،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،،،،

تاریخ : 25 شهریور 93 | 12:43 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

اکبر آقا و اصغر آقا جنازه ندارند!

اکبر آقا و اصغر آقا جنازه ندارند!


یکی از خبرنگاران سرویس جهاد و مقاومت با شنیدن نام شهیدی که به تازگی احراز هویت شده یاد خاطره مصاحبه خود با این خانواده در یکی از روزهای زرد پاییزی افتاد، او آن روز را اینگونه روایت می کند:

اکبر آقا و اصغر آقا جنازه ندارند!

 11سال و 8 ماه پیش در روز جمعه 29 آذرماه سال 1381 به خانه شهیدان اصغری رفته و پای صحبت مادرشان نشستم؛ و حالا خبر احراز هویت «شهید علی‌اصغر اصغری» روی خط خبرها قرار گرفته و روز گذشته، خانواده این شهید با پیکر فرزندشان دیدار کردند.


ادامه مطلب

طبقه بندی: دفاع مقدس شهدا، نکات بهداشتی وسلامت،
برچسب ها: خاطره،
دنبالک ها: صنوق امام سجاد(ع)،

تاریخ : 8 شهریور 93 | 05:56 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای