تبلیغات
 خیریه امام سجاد علیه السلام( نشانی وبلاک در تلگرام imamsajjad@) - مطالب داستان

داستان آمورزنده «تفاوت عشق و هوس»


داستان,داستانهای آموزنده

تفاوت عشق و هوس

 

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام' گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟

شیوانا از "ابر نیمه تمام' پرسید:' چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!'


پسر گفت:' هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!'

شیوانا گفت: ' اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند.'


"ابرنیمه تمام' کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:' به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم.'

شیوانا تبسمی کرد و گفت:' پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!'

دو هفته بعد "ابر نیمه تمام' نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود.'

شیوانا تبسمی کرد و گفت:' اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!'


پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:' حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر  شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!'

شیوانا تبسمی کرد و گفت:' پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!'


پسرک راهش را کشید و رفت.
 
یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:' هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و 'ابر نیمه تمام' هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد.'

یک ماه بعد خبر رسید که 'ابر نیمه تمام' بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.

یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی "ابر نیمه تمام' پرداخت و گفت: ' این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!'

شیوانا گفت:'دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه 'ابر نیمه تمام' بگوید. از این پس نام او "تمام آسمان' است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان' بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان ' برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است.'

منبع:payamsalam.ir




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان آمورزنده «تفاوت عشق و هوس»،
دنبالک ها: خیریه امام سجادعلیه السلام،

بهلول و چوب زدن او بر قبرها


بهلول,بهلول و چوب زدن,حکایت,حکایت آموزنده,حکایت جالب

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد.


گفتند: چرا چنین مى کنى؟


بهلول گفت: صاحب این قبر دروغگوست، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت: باغ من ، خانه من ، مرکب من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون هیچ یک از آن ها، مال او نیست که اگر مال او بود حتما با خود برده بود.


منبع:pandamoz.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: بهلول و چوب زدن او بر قبرها،
دنبالک ها: خیریه امام سجادعلیه السلام،

ضرب المثل هرچه می‌گویم نر است می‌گوید بدوش





ضرب المثل قدیمی, گاو نر

داستان ضرب المثل هرچه می‌گویم نر است می‌گوید بدوش

 

مورد استفاده:
به كسی گفته می‌شود كه اصرار زیاد به كار غیرممكن دارد.


در دوره‌ای كه نادر افشار پادشاه ایران بود، حكایت‌های جالبی نقل شده است. نادرشاه مرد جنگ بود و بیشتر عمر خود را صرف لشكركشی‌های مختلف كرد و تا توانست تمام ایران را تحت فرمان خود درآورد و حتی به كشورهای همسایه‌ی خود نیز لشكركشی كرد و آنها را هم تحت اطاعت خود درآورد. از جمله هند كه آن موقع كشوری بزرگ با ذخایر فراوان طلا و نقره و انواع جواهرات و الماس بود. نادر غنایم فراوانی از این حمله‌ها جمع آوری كرد و به ایران آورد.


در یكی از جنگ‌هایی كه نادر با شورشیان داخلی ایران داشت، چون نادر جوان بود و تجربه‌ی كافی در جنگ نداشت، دشمن در منطقه‌ای كمین كرد و از پشت به سپاه او حمله كرد نادر توان دفاع از پشت سر را نداشت و غافلگیر شد. سربازانش یكی پس از دیگری با ضربات دشمن از پای درمی‌آمدند و می‌رفت تا نادر با سپاهیانش در این جنگ شكست بخورند. اما در آن حال چاره‌ای به ذهنش رسید و دستور عقب نشینی داد تا پس از آرایش دوباره سپاه با یك نقشه و طرح جدید وارد جنگ شوند.


ولی دشمن كه دید شكست سپاه نادر نزدیك است و تعداد كمی از سپاهیانش باقی مانده‌اند اجازه عقب نشینی به آنها نداد. هركس می‌خواست از میدان جنگ عقب نشینی كند را دنبال می‌كرد یا اینكه با ضربه‌ای او را از پای درمی‌آوردند.
در این میان نادرشاه به كمك عده‌ای از نزدیكانش توانست به سمت بیابان فرار كند. نادر آنقدر دوید تا مطمئن شد كسی او را دنبال نمی‌كند و به حدی دور شده كه به راحتی نمی‌توانند او را پیدا كنند. كم كم تشنگی و گرسنگی باعث ضعف او می‌شد كه از دور روستای كوچكی را دید. جان دوباره‌ای گرفت به امید نجات یافتن از این شرایط به هر نحوی كه بود خود را به آن روستا رساند.
نادر به اولین خانه‌ای كه رسید در زد. پیرزنی در را باز كرد و وقتی او را ضعیف و ناتوان دید به خانه‌اش راه داد. نادر همان وسط اتاق افتاد. دیگر توان حركت نداشت. به سختی شروع به حرف زدن كرد و گفت: پیرزن! من نادرشاه، پادشاه ایران هستم هرچه در خانه برای خوردن و آشامیدن داری برایم بیاور.


پیرزن كه اصلاً او را نمی‌شناخت با بی‌تفاوتی گفت: هركسی می‌خواهی باشی، باش! تو میهمان من هستی و من در حد توانم از میهمانم پذیرایی می‌كنم. نادر گفت: هرچه تو می‌گویی. من گرسنه و تشنه‌ام چیزی برای من بیار. پیرزن گفت: حالا غذایی برای خوردن ندارم ولی آب هست برایت می‌آورم. پسر من خاركن است. بارش را امروز به شهر برده تا بفروشد و با پولش آرد بخرد تا من نان بپزم. اگر صبر كنی تا پسرم بیاید نان هم دارم و كوزه‌ی آب را جلوی نادر گذاشت.


نادر كه خیلی تشنه بود سریع ظرفی را پر از آب كرد و سر كشید. در همین حین صدای گاوی را شنید از پیرزن پرسید این مگر صدای گاو نیست؟ پیرزن گفت:‌بله. گفت: خوب برو مقداری شیر بدوش بیاور تا من بخورم.
پیرزن گفت: گاو من نر است. اگر ماده بود و شیر داشت خودم می‌دوشیدم و می‌آوردم با هم بخوریم.


نادرشاه كه بی‌نهایت خودرأی بود و حرف حساب سرش نمی‌شد، اصرار می‌كرد كه من این چیزها سرم نمی‌شود و من گرسنه‌ام برو برای من شیر گاو را بدوش و بیاور.
پیرزن گفت: حالا فهمیدم كه تو پادشاهی. حتماً به زیردستانت هم مثل من حرف ناحسابی زدی كه حالا در این بیابان گرسنه و تشنه رهایت كردند. من می‌گویم نر است، تو می‌گویی بدوش.
منبع :rasekhoon.net




طبقه بندی: داستان،
دنبالک ها: خیریه امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 26 آذر 94 | 14:52 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

حکایت شاهین و چنگیز خان مغول

کایت شاهین و چنگیز خان مغول

حکایت شاهین و چنگیز خان مغول

 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بود، چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید.


اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی‌کرد، تا این که رگه آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می‌خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه‌اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دو باره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می‌دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی‌احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می‌دید، بعد به سربازانش می‌گفت که فاتح کبیر نمی‌تواند یک پرنده ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می‌خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه دقیق سینه شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی‌ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده‌اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه زرینی از این پرنده بسازند

 

و روی یکی از بال‌هایش حک کنند:


 یک دوست، حتی وقتی کاری می‌کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

 

و بر بال دیگرش نوشتند:


  هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.




طبقه بندی: داستان،
دنبالک ها: خیریه امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 9 آذر 94 | 08:36 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

حکایت به مشکلات بخندید !

حکایت به مشکلات بخندید,حکایت,حکایت آموزنده

  مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.


تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.


استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.


همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.


جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.


استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!


داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.

 

منبع:pandamoz.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: حکایت به مشکلات بخندید !،
دنبالک ها: خیریه امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 3 آذر 94 | 05:45 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

سه داستان زیبا از مثنوی معنوی

حکایت مثنوی معنوی

داستانهای مثنوی معنوی

 

 شیر بی‌سر و دم
در شهر قزوین مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هایی را رسم كنند, یا نامی بنویسند، یا شكل انسان و حیوانی بكشند. كسانی كه در این كار مهارت داشتند «دلاك» نامیده می‌شدند. دلاك , مركب را با سوزن در زیر پوست بدن وارد می‌كرد و تصویری می‌كشید كه همیشه روی تن می‌ماند.


روزی یك پهلوان قزوینی پیش دلاك رفت و گفت بر شانه‌ام عكس یك شیر را رسم كن. پهلوان روی زمین دراز كشید و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولین سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشید و گفت: آی! مرا كشتی. دلاك گفت: خودت خواسته‌ای, باید تحمل كنی, پهلوان پرسید: چه تصویری نقش می‌كنی؟ دلاك گفت: تو خودت خواستی كه نقش شیر رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شیر آغاز كردی؟ دلاك گفت: از دُم شیر. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نیست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فریاد زد, كدام اندام را می‌كشی؟ دلاك گفت: این گوش شیر است. پهلوان گفت: این شیر گوش لازم ندارد. عضو دیگری را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزوینی فغان برآورد و گفت: این كدام عضو شیر است؟ دلاك گفت: شكم شیر است. پهلوان گفت: این شیر سیر است. عكس شیر همیشه سیر است. شكم لازم ندارد.


دلاك عصبانی شد, و سوزن را بر زمین زد و گفت: در كجای جهان كسی شیر بی سر و دم و شكم دیده؟ خدا هرگز چنین شیری نیافریده است.


شیر بی دم و سر و اشكم كه دید این چنین شیری خدا خود نافرید

 

داستان,داستان و حکایت

 
 كشتی‌رانی مگس
‌مگسی بر پرِكاهی نشست كه آن پركاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتی می‌راند و می‌گفت: من علم دریانوردی و كشتی‌رانی خوانده‌ام. در این كار بسیار تفكر كرده‌ام. ببینید این دریا و این كشتی را و مرا كه چگونه كشتی می‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دریا كشتی می‌راند آن ادرار، دریای بی‌ساحل به نظرش می‌آمد و آن برگ كاه كشتی بزرگ, زیرا آگاهی و بینش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و كج اندیش مانند این مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

  

داستان,داستان و حکایت


كَر و عیادت مریض
مرد كری بود كه می‌خواست به عیادت همسایة مریضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تكان می‌خورد. می‌فهمم كه مثل خود من احوالپرسی می‌كند. كر در ذهن خود, یك گفتگو آماده كرد. اینگونه:


من می‌گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.


من می‌گویم: خدا را شكر چه خورده‌ای؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, یا سوپ یا دارو.


من می‌گویم: نوش جان باشد. پزشك تو كیست؟ او خواهد گفت: فلان حكیم.


من می‌گویم: قدم او مبارك است. همة بیماران را درمان می‌كند. ما او را می‌شناسیم. طبیب توانایی است. كر پس از اینكه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عیادت همسایه رفت. و كنار بستر مریض نشست. پرسید: حالت چطور است؟ بیمار گفت: از درد می‌میرم. كر گفت: خدا را شكر. مریض بسیار بدحال شد. گفت این مرد دشمن من است. كر گفت: چه می‌خوری؟ بیمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بیمار عصبانی شد. كر پرسید پزشكت كیست. بیمار گفت: عزراییل. كر گفت: قدم او مبارك است. حال بیمار خراب شد, كر از خانه همسایه بیرون آمد و خوشحال بود كه عیادت خوبی از مریض به عمل آورده است. بیمار ناله می‌كرد كه این همسایه دشمن جان من است و دوستی آنها پایان یافت.


از قیـاسی كه بـكرد آن كـر گـزین صحبت ده ساله باطل شد بدین
اول آنـكس كـاین قیـاسكـها نـمود پـیش انـوار خـدا ابـلیس بـود
گفت نار از خاك بی شك بهتر است من زنـار و او خاك اكـدًر است


بسیاری از مردم می‌پندارند خدا را ستایش می‌كنند, اما در واقع گناه می‌كنند. گمان می‌كنند راه درست می‌روند. اما مثل این كر راه خلاف می‌روند.

گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته

 

منبع:داستان مثنوی معنوی




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان زیبا از مثنوی معنوی،
دنبالک ها: خیریه امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 2 آذر 94 | 05:12 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

هرگز از كف دست مویی نمی روید





پادشاه ایران, ریشه ضرب المثل

وقتی كه كسی مورد تهدید قرار گیرد و بخواهد متقابلاً جواب دندان شكنی به تهدید كننده بدهد تا طرف مقابل، او را آدمی عاجز و زبون تصور نكند غالباً كف دستش را به او نشان می دهد و عبارت مثلی بالا را بر زبان می آورد.

 

در سال 56 و 57 قبل از میلاد مسیح ارد اشك سیزدهم به تخت سلطنت ایران نشست. ارد نخستین پادشاه ایران است كه در زمان سلطنش دولت ایران مجبور گردید با امپراطوری مقتدر روم دست و پنجه دلیرانه نرم كند.

 

در عهد سلطنت ارد سه تن از سرداران بزرگ روم به نامهای پومپه و ژولیوس سزار و ماركوس كراسوس زمامدار قلمرو وسیع امپراطوری روم گردیده اند. سزار در این وقت كشور گالیا یا گالیها یعنی كشور فرانسه امروز را فتح كرد و حكومت آن منطقه با فرماندهی قسمتی از سپاهیان روم را بر عهده داشت.

 

پومپه حكمرانی اسپانیا را با سمت سردار از مجلس سنا گرفت. كراسوس به حكمرانی سوریه و سرداری سپاهی كه می باید به آن مملكت برود مامون گردید ولی سناتورها اجازه ندادند كه در این سمت و ماموریت با دولت اشكانی پارت جنگ كند.
كراسوس كه مردی خسیس و طماع بود پس از استقرار در سوریه به منظور فتح ایران و هند عازم خاور شد و بر روی شط فرات پلی ساخت و چند شهر بین النهرین را تصرف كرد.

 

آن گاه به علت فرارسیدن فصل زمستان به سوریه بازگشت تا در فصل بهار با آمادگی كامل به جنگ پادشاه اشكانی برود. چون موعد مقرر فرا رسید دستور داد سپاهیان را از قشلاقها جمع كنند و منتظر فرمان باشند.

 

در این وقت سفیرانی از طرف ارد اشك سیزدهم رسید و با كلماتی موجز و قاطع موضوع ماموریت خود را به كراسوس بیان كردند. پیام آنان قریب به این مضمون بود:

اگر این لشكر را رومیها فرستادند پادشاه ما با آن جنگ خواهد كردو به كسی امان نخواهد داد ولی اگر چنان كه به ما گفته اند بر خلاف اراده و نیت دولت روم است و شما صرفاً برای منافع شخصی با اسلحه داخل مملكت پارتی ها شده شهرهای ما را تصرف كرده اید ارشك برای نشان دادن اعتدال خود حاضر است كه به ضعف و پیری شما رحم كند و به سپاهیان رومی كه در شهرهای ما هستند اجازه بدهد از خاك ما بیرون بروند، زیرا پادشاه ما این رومیها را زندانیان خود می داند نه ساخلوی شهرها.

 

كراسوس با تكبر و خود پسندی تمام جواب داد: « قصد و نیتم را در سلوكیه به شما اعلام خواهم كرد!» ویزیگس معمرترین سفیر ایرانی چون سخن نیشدار كراسوس را شنید پوزخندی زد و كف دستش را نشان كراسوس داده گفت: « كراسوس، اگر از كف دست من مویی روییده شود تو هم سلوكیه راخواهی دید »
منبع:iketab.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: هرگز از كف دست مویی نمی روید،
دنبالک ها: خیریه امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 19 شهریور 94 | 19:18 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

ضرب المثل زر دادم و دردسر خریدم

داستان ضرب المثل, ریشه تاریخی ضرب المثل

هر كسی بدون مطالعه و مداقه كاری انجام دهد و از رهگذر آن عمل ناسنجیده متحمل زیان و ضرر، و بلكه مزاحمت و دردسر شود در پاسخ ملامتگو از مصراع مثلی بالا استفاده می كند تا موجب تنبه و عبرت دیگران گردد و نیندیشیده تصمیمی نگیرند.

 

جلال الدین محمداكبر شاه (1014-963 هجری) از سلاطین گوركانیه هند است كه سلسله مزبور بالغ بر سیصد سال (1264-932 هجری( در هندوستان فرمانروایی كرده اند. اكبرشاه همان كسی است كه برای ایجاد یك سلطنت ملی و رفع اختلافات فرق و ملل و نحل در سال 975 هجری مذهب صلح كل را بنیاد نهاده آن را مذهب الهی نامگذاری كرد، و مقرر داشت كه در هر شب جمعه علما و مشایخ اسلام از شیعه و سنی و كشیشان ژروئیت نصاری و احبار یهود و مؤبدان زردشتی و برهمنان هنود و حتی ملحدان و دهری مذهبان با كمال آزادی چهار ایوانی كه برای نیت در قصر خود بنا كرده بود انجمن ساخته مباحثه و احتجاج نمایند و خود تحت عنوان ملكه اجتهاد و ظل الله به سخنان ایشان گوش فرا داده قضاوت می كرد.

 

اكبرشاه «در فهم و دانش و همت و بینش و رأی و تدبیر و عدل و داد بی نظیر بوده معاصر شاه عباس ماضی صفوی است و با یكدیگر مراوده ای تمام داشته اند.»
اكبرشاه طبع شعر داشت و گهگاه به فارسی شعر نیكو می سرود. گویند شبی فارغ از قیل و قال سلطنت و كشورداری، مجلس بزمی آراست و در شرب خمر و میگساری افراط كرد.

 

بامدادان به سر درد شدیدی مبتلا گردید و در پاسخ ندیمان و آشنایان كه به عیادتش رفته بودند مرتجلاً گفت :

دوشینه زكوی می فروشان
پیمانه می به زر خریدم
اكنون ز خمار سر گرانم
زر دادم و دردسر خریدم

منبع:malekmehr.persianblog.ir




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: ضرب المثل زر دادم و دردسر خریدم،
دنبالک ها: خیریه امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 19 شهریور 94 | 15:16 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان زیبای کریم کیست؟



داستان زیبای کریم کیست؟


داستان کریم کیست,سایت سرگرمی

 داستان کوتاه کریم کیست؟

 

درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره‌های تو برای چه بود؟»


درویش گفت: «نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»


کریم خان در حال کشیدن قلیان بود. گفت: «چه می‌خواهی؟»


درویش گفت: «همین قلیان، مرا بس است.»


چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. چند روزی گذشت. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت: «نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.»

 

منبع:yekibood.ir




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: صندوق امام سجادعلیه السلام، داستان زیبای کریم کیست؟،

تاریخ : 28 اردیبهشت 94 | 17:42 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستانی زیبای بیمارستان روانی!

داستانی زیبای بیمارستان روانی!


داستانهای خواندنی بیمارستان روانی

داستانی زیبای بیمارستان روانی!

 

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏‎دادند.

وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت‎‏ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت‏‎وگو می‏‎کردند.

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می‏‎روم روی نیمکت دیگری می‏‎نشینم که شما راحت‏‎تر بتوانید صحبت کنید.


پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را نگاه می‏‎کرد و نگران بود که زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این‏‎ور دیوار است یا آن‏‎ور دیوار.


از کتاب «کمال تعجب» نشر پوینده
منبع:seemorgh.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: صندوق امام سجادعلیه السلام، داستانی زیبای بیمارستان روانی!،

تاریخ : 25 اردیبهشت 94 | 19:11 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

حکایت های آموزنده و جالب بهلول عاقل ترین دیوانه

داستان های بهلول قضاوت کن

حکایت های آموزنده و جالب بهلول عاقل ترین دیوانه

هارون الرشید درخواست نمود کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نمایید

اطرافیان او همه با هم گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او را انتخاب نمایید

خلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورند

بعد از دیدار با بهلول به او پیشنهاد قاضی شدن در بغداد را داد

بهلول گفت : من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم

هارون الرشید گفت : تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند چگونه است که تو قبول نمی کنی !

بهلول جواب داد : من از اوضاع و احوال خودم بیشتر اطلاع دارم و این سخن یا راست است یا دروغ

اگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت کردن ندارد !

هارون الرشید اصرار فراوان کرد و بهلول در خواست کرد یک روز به او مهلت دهند تا فکر کند

فردا صبح اول طلوع بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد می زد اسبم رم کرده بروید کنار تا زیر سمش گرفتار نشده اید

مردم گفتند : بهلول دیوانه شده است !

خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید !

هارون الرشید لبخند تلخی زد و گفت : او دیوانه نشده است او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرده تا در حقوق مردم دخالتی نداشته باشد !

حتی زمانی که از غذای خلیفه برای او می آورند می گفت : این غذا را به سگ ها بدهید بخورند حتی اگر آنها هم بفهمند مال خلیفه است نخواهند خورد !




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: صندوق امام سجادعلیه السلام، حکایت های آموزنده و جالب بهلول عاقل ترین دیوانه،

تاریخ : 24 اردیبهشت 94 | 00:42 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

حکایت زیبای مرد دباغ در بازار عطر فروشان

حکایت زیبای مرد دباغ در بازار عطر فروشان

داستان,داستانهای مثنوی معنوی,داستانهای آموزنده

 مرد دباغ و بازار عطر فروشان داستانی زیبا ار مثنوی معنوی

 

روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض او را می‌گرفت، یکی دستش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلو بینی او می‌گرفت، یکی لباس او را در می‌آورد تا حالش بهتر شود.

 

دیگری گلاب بر صورت آن مرد بیهوش می‌پاشید و یکی دیگر عود و عنبر می‌سوزاند. اما این درمانها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هرکسی چیزی می‌گفت. یکی دهانش را بو می‌کرد تا ببیند آیا او شراب یا بنگ یا حشیش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر می‌شد و تا ظهر او بیهوش افتاده بود. همه درمانده بودند.

 

تا اینکه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زیرکی داشت او فهمید که چرا برادرش در بازار عطاران بیهوش شده است، با خود گفت: من درد او را می‌دانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از مدفوع و کثافات است. او به بوی بد عادت کرده و لایه‌های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است.

 

کمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان کرد و با عجله به بازار آمد. مردم را کنار زد، و کنار برادرش نشست و سرش را کنار گوش او آورد بگونه‌ای که می‌خواهد رازی با برادرش بگوید. و با زیرکی طوری که مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب کردند وگفتند این مرد جادوگر است. در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان کرد.

 

منبع:shahredastanha.blogfa.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: صندوق امام سجادعلیه السلام، حکایت زیبای مرد دباغ در بازار عطر فروشان،

تاریخ : 3 اردیبهشت 94 | 05:47 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان زیبای برخورد یک زن و شوهر با ماموران !

داستان زیبای برخورد یک زن و شوهر با ماموران !

داستان,داستانک,داستان کوتاه

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرك خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور كنیم كه شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت كردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینكه آن افرادی كه شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه می كنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنكه آنها با هم بگو بخند می كنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یكی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنكه آنها هنگام با هم بودن كیكی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...
ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید

منبع:seemorgh.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: صندوق امام سجادعلیه السلام، داستان زیبای برخورد یک زن و شوهر با ماموران !،

تاریخ : 2 اردیبهشت 94 | 05:55 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

بهلول و دزد حریص

بهلول و دزد حریص

بهلول آنچه پول از مخارجش زیاد مى آمد در گوشه خرابه اى زیر خاك پنهان مى كرد. زمانى مقدار پولهایش به سیصد درهم رسید. یك روز ده درهم زیاد داشت به طرف خرابه رفت تا آن پول را نیز ضمیمه سیصد درهم كند.
مرد كاسبى در همسایگى آن خرابه از جریان آگاه شد. همین كه بهلول كار خود را كرد و از خرابه دور شد آن مرد وارد شده پولهاى او را از زیر خاك بیرون آورد. مرتبه دیگر كه بهلول مى خواست سركشى از پولهاى خود بكند وقتى كه خاك را كنار كرد اثرى از آن ندید. فهمید كار همان كاسب همسایه است زیرا داخل شدن او را به جز او كسى ندیده .
بهلول پیش آن مرد آمده اظهار داشت برادر، من خواهش و زحمتى به شما دارم ، مى خواهم پولهائى كه در مكانهاى مختلف پنهان كرده ام جمع زده و نتیجه را برایم بگوئید. نظرم این است كه تمام آنها را از مكانهاى متفرق بردارم و در جائى كه سیصد و ده درهم پنهان نموده ام جمع نمایم ، زیرا آن محل محفوظتر از جاهاى دیگر است . كاسب بسیار خوشحال شده اظهار موافقت كرد. بهلول شروع به شمردن نمود یك یك از پولها را با نام محل و مقدار مى گفت تا مجموع درهم ها به هزار رسید. در این موقع از جا برخاسته از او خداحافظى كرد و دور شد. مرد كاسب پیش خود چنان فكر نمود كه اگر سیصد و ده درهم را به محل خود برگرداند ممكن است بتواند سه هزار درهم را كه در آنجا جمع خواهد شد بدست آورد.
بهلول پس از چند روز دیگر بسوى خرابه آمد. سیصد و ده درهم را همانجا یافت . پولها را برداشت و در محل آن تغوط كرد، با خاك رویش را پوشانیده و از خرابه بیرون شد. مرد كاسب در كمین بهلول بود همین كه او را از خرابه دور دید، نزدیك آمده خواست خاك را كنار كند. ناگاه دستش ‍ آلوده به نجاست گردید، از زیركى و حیله بهلول آگاهى یافت .
بهلول پس از چند روز دیگر پیش او آمده گفت خواهش مى كنم این چند رقم را براى من حساب كنى و شروع به گفتن كرد. هشتاد درهم به اضافه پنجاه درهم به علاوه صد درهم . پس از ذكر این چند رقم گفت جمع این مبلغ را اضافه كن به بوى گندى كه از دستهایت استشمام مى كنى . آن وقت چقدر مى شود؟ این را گفت و پا به فرار گذاشت . كاسب از جاى برخاسته تا او را تعقیب كند ولى به بهلول نرسید.(1)


1- خزائن نراقى .




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: بهلول و دزد حریص، صندوق امام سجادعلیه السلام،

تاریخ : 26 فروردین 94 | 07:05 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند...



داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند...

داستان گردنبند,داستان پیر مرد فقیر,داستان

 روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.

 پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.
پیامبر (ص) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد: ای پیامبرخدا (ص)، فاطمه (س) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر (ص) گریست. عمّار یاسر با اجازه پیامبر (ص) گردن بند را از پیرمرد خرید.  عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (ص) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر (ص) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه (س) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. حضرت فاطمه (س) راز این خنده‌ را پرسید. غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده‌ای را سوار نمود، بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.

منبع:bartarinha.ir

 




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند...، صندوق امام سجادعلیه السلام،

تاریخ : 25 فروردین 94 | 17:06 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

حکایت جالب لعنت بر شیطان !

حکایت جالب لعنت بر شیطان !

حکایت شیطان,حکایت,حکایت آمونده,حکایت جالب,حکایت های خواندنی

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد.


پرسیدم: «چرا می خندی؟»


پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»


پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»


گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»


با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»


جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»


پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»


پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!»

 

منبع:janan.eu




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: صندوق امام سجادعلیه السلام، حکایت جالب لعنت بر شیطان !،

تاریخ : 18 فروردین 94 | 17:27 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

ضرب المثل صد رحمت به دزد سرگردنه

ضرب المثل صد رحمت به دزد سرگردنه

صد رحمت به دزد سرگردنه, بی انصافی و زورگویی

روزی بود، روزگاری بود. در آن روزگار، جز اسب و الاغ و شتر، وسیله ای برای سفر و رفتن از شهری به شهر دیگر وجود نداشت. راه ها پر از خطر بود. مردم گروه گروه و به صورت کاروان به سفر می رفتند تا بتوانند با دزدهایی که در پیچ و خم راه ها و گردنه های سرد و دشوار کمین کرده بودند، مقابله کنند.

 

یک روز دو نفر که از کاروان جا مانده بودند، تصمیم گرفتند منتظر کاروان بعدی نشوند و خودشان به سفری که بایستی می رفتند، بروند. آن دو ترسی از دزدان سر گردنه، یعنی همان دزدهایی که در پیچ و خم راه ها اموال مسافران را می دزدیدند، نداشتند. زیرا چیزی همراه خود نداشتند که به درد دزدها بخورد نه پول داشتند، نه جنس، نه اسب و الاغ. پیاده راه افتادند و رفتند و رفتند تا به اولین پیچ یک گردنه ی پر پیچ و خم رسیدند. پیچ اول گردنه را پشت سر گذاشتند اما سر پیچ دوم بود یا سوم که دزدها از کمین گاه بیرون آمدند و راه را بر مسافران بی چیز و بینوا بستند.

 

یکی از آن ها رو کرد به رئیس دزدها و گفت: «می بینید که ما چیزی نداریم. رهایمان کنید تا پای پیاده برویم و به شهر خودمان برسیم.»
دزدها نگاهی به سراپای آن ها انداختند. وقتی دیدند واقعاً چیزی ندارند، گفتند: «ای بخشکی شانس!» و آن ها را رها کردند.

کم مانده بود که دو مرد مسافر به خوبی و خوشی به راهشان ادامه دهند که یکی از دزدها گفت: «مال و مرکب ندارند، لباس که دارند!»

 

لباس یکی از مسافران نو بود و لباس یکی از آن ها کهنه. هر چه آن دو به دزدها التماس کردند که لباسشان را نگیرند، نشد. دزدها هر دو مسافر را لخت کردند، لباسشان را از تنشان بیرون آوردند و گفتند: «حالا به هر کجا می خواهید، بروید.»

مسافری که لباسش کهنه بود، رو کرد به دزدها و گفت: « این انصاف نیست که هم لباس نو و باارزش دوستم را از تنش در آورید، هم لباس کهنه و بی ارزش مرا.»

 

رئیس دزدها که دید با دو مسافر نادان رو به رو شده، به شوخی گفت: «عیبی ندارد. برای اینکه از هر دو نفر شما به طور مساوی دزدیده باشیم، وقتی به شهرتان رسیدید، آن که لباسش تازه بوده، پول یک نصف لباس نو را از آن که لباسش کهنه و بی ارزش بوده، بگیرد.»

 

مسافران لخت و بی لباس راه افتادند. در راه، آن که لباس نو و باارزش  خود را از دست داده بود، رو کرد به دوستش که لباس کهنه بر تن داشت و گفت: «وقتی به شهرمان رسیدیم، تو باید نصف پول یک دست لباس را به من بدهی. فهمیدی که رئیس دزدها چی گفت.»

آن که لباس کهنه اش را از دست داده بود، گفت: «من آن حرف را زدم تا شاید دزدها دلشان بسوزد و لباسمان را پس بدهند.»

 

دوستش گفت: «نه این طور نمی شود چیزی که تو از دست داده ای ارزشی نداشته و چیزی که از من دزدیده شده با ارزش بوده. لباس من صد تومان می ارزیده و لباس تو هیچی. تو باید حتماً پنجاه تومان به من بدهی تا هر دو به اندازه ی مساوی ضرر کرده باشیم.»

 

دوستش حرف او را قبول نکرد. بگومگوی آن ها ادامه پیدا کرد و بالا گرفت تا هر دو بی لباس به شهرشان رسیدند و یک راست رفتند پیش قاضی و آنچه را بر سرشان آمده بود تعریف کردند.
قاضی، نفری پنجاه تومان از آن ها گرفت و گفت: «من وقت ندارم، بروید پیش معاونم.»

 

آن دو نفر رفتند پیش معاون قاضی معاون قاضی نشست و با حوصله به حرف های آن دو نفر گوش داد. بعد، دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: «اول باید نفری صد تومان به من بدهید تا بعد از آن بگویم حق با کدامتان است.»

 

مسافران بیچاره، سر و صدایشان بلند شد که: « آخر این چه نوع عدل و دادی است که بدون پول دادن کاری پیش نمی رود؟»
بعد هم گفتند: «بابا! ما اصلاً قضاوت و رای قاضی را نخواستیم. خودمان یک جور با هم کنار می آییم.»

 

و غرغرکنان سرشان را انداختند پایین که از پیش معاون قاضی بروند. اما معاون قاضی، مامورهایش را صدا کرد و گفت: «این ها وقت مرا گرفته اند و همین طور می خواهند بروند. تا هر کدام صد تومانی را که گفته ام نداده اند، نباید بروند ببریدشان زندان.»

 

مسافرها گفتند: «صد رحمت به دزدهای سر گردنه، اینجا که از پیچ و خم های گردنه خطرناک تر است.» و دست بسته به زندان رفتند.

 

از آن به بعد، وقتی مردم با بی انصافی و زورگویی کسی روبه رو شوند که از او انتظار بی انصافی و زورگویی نداشته اند، این مثل را به کار می بردند.
منبع:matal-masal.blogfa.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: صندوق امام سجادعلیه السلام، ضرب المثل صد رحمت به دزد سرگردنه،

تاریخ : 27 اسفند 93 | 15:36 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان آموزنده درخت و مسافر

داستان آموزنده درخت و مسافر

داستان آموزنده درخت و مسافر,داستان آموزنده,داستان کوتاه,داستانک

 مسافری خسته كه از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت كه در سایه آن قدری اسـتراحت كند غافـل از این كه آن درخت جـادویی بود ، درختی كه می توانست آن چه كه بر دلش می گذرد برآورده سازد...!
 
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد.
 فـوراً تختی كه آرزویـش را كرده بود در كنـارش پدیـدار شـد !!!
 
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذای لذیـذی داشتم...
 
ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـكار شد.
 پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید...
 
بعـد از سیر شدن ، كمی سـرش گیج رفت و پلـك هایش به خاطـر خستگی و غذایی كه خورده بود سنگین شدند.  خودش را روی آن تخت رهـا كرد و در حالـی كه به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فكـر می كرد با خودش گفت : 


قدری میخوابم. ولی اگر یك ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید...


هر یك از ما در درون خود درختی جادویی داریم كه منتظر سفارش هایی از جانب ماست.
 
ولی باید حواسـمان باشد ،  چون این درخت افكار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد.
 
بنابر این مراقب آن چه كه به آن می اندیشید باشید... .

منبع:asriran.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: صندوق امام سجادعلیه السلام، داستان آموزنده درخت و مسافر،
دنبالک ها: صندوق قرض الحسنه امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 19 اسفند 93 | 04:54 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان آموزنده جزیره سبز و گاو غمگین

داستان آموزنده جزیره سبز و گاو غمگین



داستان,داستانهای آموزنده,سرگرمی

جزیره سرسبز و پر علف است که در آن گاوی خوش خوراک زندگی می‌کند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می‌خورد و چاق و فربه می‌شود. هنگام شب که به استراحت مشغول است یکسره در غم فرداست.آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد؟ او از این غصه تا صبح رنج می‌برد و نمی‌خوابد و مثل موی لاغر و باریک می‌شود.

 

صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا کمر گاو می‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چریدن مشغول می‌شود و تا شب می‌چرد و چاق و فربه می‌شود. باز شبانگاه از ترس اینکه فردا علف برای خوردن پیدا می‌کند یا نه؟ لاغر و باریک می‌شود. سالیان سال است که کار گاو همین است اما او هیچ وقت با خود فکر نکرده که من سالهاست از این علف‌‌زار می‌خورم و علف همیشه هست و تمام نمی‌شود، پس چرا باید غمناک باشم؟

*تفسیر داستان: گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان است و صحرا هم این دنیاست.

منبع:داستان های مثنوی معنوی




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان آموزنده جزیره سبز و گاو غمگین، صندوق امام سجادعلیه السلام،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 15 اسفند 93 | 02:43 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

دروغ در لباس حقیقت !

دروغ در لباس حقیقت !

 

داستان,داستان آموزنده دروغ در لباس حقیقت

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.
 
از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ درلباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

منبع:asriran.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: دروغ در لباس حقیقت !،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 1 اسفند 93 | 11:28 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان کوتاه دیوانه باهوش…



داستان کوتاه دیوانه باهوش…

 

داستان کوتاه دیوانه باهوش,داستان کوتاه دیوانه,داستان کوتاه

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.


هنگامی‌که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن‌ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‌ها را برد.


مرد حیران مانده بود که چه کار کند.


تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.


در این حین، یکی از دیوانه‌ها که از پشت نرده‌های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:


از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می‌گوید و بهتر است همین کار را بکند.


پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.


هنگامی‌که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:


خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.


پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟


دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم

 

منبع:kocholo.org




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه دیوانه باهوش…،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 21 بهمن 93 | 12:32 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

حكایت گله از همسر ناسازگار

حكایت گله از همسر ناسازگار



حكایت گله از همسر ناسازگار,حكایت,حكایت هاس سعدی

با كاروان یاران به سوى دمشق رهسپار شدیم. به خاطر موضوعى از آنها ملول و دلتنگ شدم. تنها سر به بیابان بیت المقدس نهادم و با حیوانات بیابان مانوس شدم. سرانجام در آنجا به دست فرنگیان اسیر گشتم. آنها مرا به طرابلس (یكى از شهرهاى شام) بردند و در آنجا در خندقى همراه یهودیان به كار كردن با گل گماشتند. تا اینكه روزى یكى از رؤساى عرب كه با من سابقه اى داشت از آنجا گذر كرد، مرا دید و شناخت.

پرسید: اى فلان كس! چرا به اینجا آمده اى؟ این چه حال پریشانى است كه در تو مى نگرم؟


گفتم : چه گویم كه گفتنى نیست.

 

همى گریختم از مردمان به كوه و به دشت
كه از خداى نبودم به آدمى پرداخت
قیاس كن كه چه حالم بود در این ساعت
كه در طویله نامردمم بباید ساخت
پاى در زنجیر پیش دوستان
به كه با بیگانگان در بوستان

 

دل آن سردار عرب به حالم سوخت و به من رحم كرد و ده دینار داد و مرا از اسارت فرنگیان نجات بخشید و همراه خود به شهر حلب آورد و دخترش ‍ را به همسرى من درآورد و مهریه اش را صد دینار قرار داد. پس از مدتى آن دختر بدخوى با من بناى ناسازگارى گذاشت، زبان دراز كرد و با رفتار ناهنجارش زندگى مرا بر هم زد.

 

زن بد در سراى مرد كنو
هم در این عالمست دوزخ او
زینهار از قرین بد، زنهار
وقنا ربنا عذاب النار


خلاصه اینكه: آن زن زبان سرزنش و عیبجویى گشود و همچنان مى گفت: مگر تو آن كس نیستى كه پدرم تو را از فرنگیان خرید و آزاد ساخت؟

گفتم: آرى. من آنم كه پدرت مرا با ده دینار از فرنگیان خرید و آزاد نمود، ولى به صد دینار مهریه، گرفتار تو ساخت.


شنیدم گوسفندى را بزرگى
رهانید از دهان و دست گرگى

 

شبانگه كارد بر حلق بمالید روان گوسفند از وى بنالید.


كه از چنگال گرگم در ربودى
چو دیدم عاقبت، خود گرگ بودى


منبع:حكایت هایی از سعدی




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: حكایت گله از همسر ناسازگار،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 19 بهمن 93 | 12:17 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان طنز:کجا هستید؟

داستان طنز:کجا هستید؟

 

داستان طنز,داستان خنده دار,داستان های جذاب,سرگرمی

مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:


بچه شتر: «مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می‌تونم ازت بپرسم؟»


شتر مادر: «حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟»


بچه شتر: «چرا ما کوهان داریم؟»


شتر مادر: «خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شود بتوانیم دوام بیاوریم.»


بچه شتر: «چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟»


شتر مادر: «پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.»


بچه شتر: «چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من را می‌گیرد.»


شتر مادر: «پسرم، این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم‌ها ما را در مقابل باد و شن‌های بیابان محافظت می‌کنند.»


بچه شتر: «فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه‌هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن‌های بیابان است.»


بچه شتر: «فقط یک سوال دیگر دارم.»


شتر مادر: «بپرس عزیزم.»


بچه شتر: «پس ما در این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم؟»

مهارت‌ها، علوم، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

منبع:dastanak.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان طنز:کجا هستید؟،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 17 بهمن 93 | 10:03 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان زیبای جزا در روز قیامت !

داستان زیبای جزا در روز قیامت !

 

جزا در روز قیامت, روز قیامت, اعمال روز قیامت

یک سال رئیس بخارا به حج رفت. چون به نزدیک عرفات رسید، درویشی پیش او آمد با پای برهنه و تاول زده، تشنه و گرسنه به رئیس بخارا گفت: «آیا روز قیامت جزای من مثل جزای تو باشد؟»

رئیس جواب داد: «حاشا که خدای عزوجل من را چون جزای تو دهد، زیرا که من متمول هستم و به فرمان خدا آمدم و تو برخلاف فرمان خدا آمدی.»

 

  قابوسنامه
منبع:asriran.com




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان زیبای جزا در روز قیامت !،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 12 بهمن 93 | 05:33 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستانى زیبا و آموزنده

داستانى زیبا و آموزنده

روزى بزرگى با یكى از شاگردانش در حال عبور از باغى بودند كه چشمشان به یك جفت كفش كهنه در كنار جوى آب افتاد
شاگرد به استادش گفت گمان میكنم این كفشها متعلق به كارگرى است كه در این باغ مشغول كار است بیاید با پنهان كردن كفشها عكس العمل كارگر را ببینیم و بعد كفشها را پس بدهیم و كمى مسرور و شاد شویم!!
استاد بزرگوار گفت چرا براى غافل گیرى او و خنده  خود، او را ناراحت كنیم بیا كارى كه من میگویم انجام بده؛ هم غافل گیر میشود هم تو عكس العمل این كار را با سرور بیشتر مشاهده میكنى
پس به جاى مخفى كردن كفشها مقدارى پول نقد درون آنها قرار بده
شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول هر دو مخفى  شدند ، بعد از گذشت دقائقى كارگرى خسته و رنجور كه كار روزانه اش را به سختى تمام كرده بود براى تعویض لباس و كفش به وسائل خود مراجعه كرد و همین كه پا درون كفش گذاشت متوجه شیئى درون كفشها شد و بعد از وارسى همین كه چشمش به پول هاى نقد افتاد از خود بى خود گشته و هر دو دستش را سوى آسمان بلند كرد و با گریه و سوز, فریاد زد خدایا شكرت اى خداى رحمان و رحیم كه هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیكنى و  فقط خودت میدانى كه من همسر مریض و فرزندان گرسنه در خانه دارم و تمام روز به فكر این بودم كه امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همین طور اشك میریخت و خدا را شكر میكرد
با مشاهده این منظره استاد رو به شاگردش كه او هم در حال اشك ریختن بود كرد و گفت ببین چه قدر فرق میكند بین كارى كه تو میخواستى انجام دهى با این كار!!
همیشه سعى كن براى خوشى و مسرور شدن خود ببخشى نه بستانى!
شاگرد گفت آرى امروز درس بزرگى آموختم فهمیدم سعادت در این است كه به كسى چیزى بدهى نه از او بگیرى
لذتى كه در بخشیدن و هدیه دادن است در گرفتن و جمع كردن نیست
(و من الله التوفیق)
یاعلی



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستانى زیبا و آموزنده،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 10 بهمن 93 | 14:05 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

داستان زیبای چه كشكی، چه پشمی



داستان زیبای چه كشكی، چه پشمی

 

داستان,داستانهای زیبا,داستان چوپان و نذر گله

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.

در حال مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:

ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.

وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:

ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟

آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی كمی پایین تر آمد گفت:

بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

 چه كشكی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یك غلطی كردیم

غلط زیادی كه جریمه ندارد.

منبع: كتاب كوچه؛ احمد شاملو




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان زیبای چه كشكی، چه پشمی،

تاریخ : 5 بهمن 93 | 05:41 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

شاکر

دلم شور می‌زد، دستانم ناخودآگاه می‌لرزید، نمی‌دانستم وقتی می‌بینمش باید چه‌کار

کنم! نمی‌توانستم آن قیافه‌ی همیشه آرام و لبخندبه‌لب را در این شرایط تصور کنم.

هر چه نزدیک‌تر می‌شدم اضطرابم بیشتر می شد. از میان جمعیت راهی باز کردم و

نزدیک شدم. با صورتی خیس از اشک بالای قبر ایستاده بود، لبهایش تند تند تکان می خورد
 و نگاهش خیره مانده بود به خاکهایی که مردها توی گودال می ریختند. نمی توانستم
 نزدیک تر شوم، اما به خودم نهیب زدم، باید در این شرایط سخت کنارش باشم، باید

دلداری اش بدهم، هر چه باشد من دردش را خوب می فهمم. من میدانم از دست

دادن پدر یعنی چه! هر طور بود به اضطرابم غلبه کردم آرام آرام نزدیکش شدم،

دستم را گذاشتم روی شانه اش، برگشت و با نگاه اشک آلود نگاهم کرد، لبهایش

هنوز داشت بی صدا تکان می خورد، بغلش کردم، فشردمش، صدای خفه و خسته

اش زیر لب الحمدلله الحمدلله الحمدلله می گفت ...



طبقه بندی: اجتماعی، داستان، عمومی، فرهنگی،
برچسب ها: شاکر، صدای خفه، پدر،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 3 بهمن 93 | 14:44 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

حکایت


یكى از مریدان نزد پیر مرشد خود آمد و گفت: چه كنم كه از دست مردم در رنج مى باشم؟

آنها زیاد نزد من مى آیند و وقت عزیز مرا مى گیرند.

پیر مرشد به او گفت: به این دستور عمل كن تا از دور تو پراكنده گردند و آن اینكه: به فقیران آنها قرض بده و از ثروتمندان آنها چیزى را بخواه. در این صورت فقیران بر اثر نداشتن پول براى اداى قرض و ثروتمندان از ترس پول دادن، نزد تو نیایند و اطرافیان خلوت گردد.

گر گدا پیشرو لشگر اسلام بود

كافر از بیم توقع برود تا در چین

منبع:حكایت هایی از سعدی



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: حکایت،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

صرف شام با زنی دیگر



صرف شام با زنی دیگر

 

صرف شام با زنی دیگر,داستان,داستانک,داستان کوتاه

روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست. به او گفتم: «به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم بیرون برویم.»


او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. وقتی به خانه‌اش رسیدم دیدم کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌رود و آنان خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.


ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: «حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.»


هنگام صرف شام آن قدر با هم حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: «خیلی بیش‌تر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.»


چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید در کمال ناباوری درگذشت. چند روز بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.


در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزان‌مان بگوییم که دوست‌شان داریم و زمانی که شایسته آنان است به آنان اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهم‌تر از خدا و خانواده نیست.

منبع:yekibood.ir




طبقه بندی: داستان، فرهنگی،
برچسب ها: صرف شام با زنی دیگر،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 28 آذر 93 | 12:35 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

سه تا لاکپشت تصمیم گرفتن برن جنگل شمال چیپس بخورن

سه تا لاکپشت تصمیم گرفتن برن جنگل شمال چیپس بخورن
بعداز هفت سال میرسن شمال در پاکتو باز میکنن میبینن ماست یادشون رفته، به دوستشون میگن تو برگرد  بیار!
میگه :خودتون برید! سه سال بحث میکنن تا راضی میشه میگه من برم خداوکیلی نمیخورین؟
دوستاش میگن نه ناموسأ !
بعد لاکپشتِ سوم راه میفته و میره
هفت سال میگذره نمیاد،چهارده سال میگذره نمیاد، بیست ویک سال میگذره نمیاد لاکپشت اولی به دومی میگه بیا بخوریم بابا این نیومد
یهو لاکپشت سومیه از پشت درخت میاد بیرون میگه:
دیدین گفتم کثافتا؟دیدین گفتم اگه من برم میخورین؟من نمیرم!!!!!!!! :||||


طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: سه تا لاکپشت تصمیم گرفتن برن جنگل شمال چیپس بخورن،
دنبالک ها: صندوق امام سجاد علیه السلام،

تاریخ : 17 آذر 93 | 20:57 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای