تبلیغات
 خیریه امام سجاد علیه السلام( نشانی وبلاک در تلگرام imamsajjad@) - دلنوشته

دلنوشته

 ساقی عشق!

می خواهم از لحظه لحظۀ با تو بودن سود جویم؛ چراکه می دانم کمتر شبی می توانم با تو خلوت کنم ...
با سلام به امام رئوف و مهربان
شب است و جز سکوت و گاه صدای زوزۀ باد، چیزی به گوش نمی رسد. برای من شب یعنی دنیای زیبای نادیده ها، یعنی زندگی و هزار حرف ناگفته، یعنی خلوت و آرامش، یعنی من و رضا، یعنی من و رازونیاز، یعنی غرور با او بودن، یعنی باور آنکه او بیش از هر زمان دیگر به من نزدیک است، یعنی گفتن حرف های ناگفته، یعنی دیدن حقیری چون من، یعنی عشق و خواستن، یعنی خلوت و نیاز به تو دور از چشم دیگران.
آرام بستر را ترک می کنم و از پس شیشه به آسمان می نگرم. پولک های آویزان، چشمک زنان خودنمایی می کنند. می اندیشم حال که همه درخوابند، بهتر آن است از لحظه لحظۀ این تنهایی آن گونه که می خواهم و شایسته است، بهره جویم.
می اندیشم حال که همه درخوابند، من ذرۀ ناچیز این کارگاه باعظمت، بی هیچ شرم و پرده پوشی می توانم حرف های انبارشده در سینه را بیرون بریزم. می خواهم باور کنم در این لحظه ها تنها من هستم و تو. خود خدا هست، می خواهم در این لحظه ها تنها از آن من باشی و تنها نظاره گر من. خودخواهی است؛ اما می خواهم باور کنم که من تنها بنده ای هستم که در این هنگام برایت نامه می نویسم.
 می خواهم از لحظه لحظۀ با تو بودن سود جویم؛ چراکه می دانم کمتر شبی می توانم با تو خلوت کنم، کمتر شبی می توانم این همه زیبایی و عظمت را به نظاره بنشینم. با تو سخن می گویم، به رحمتت بیش ازپیش امیدوارم. با تو که سخن می گویم، کمتر از لحظۀ جان دادن و مرگ می هراسم. معنای توکل و رضا را آسان تر درمی یابم. سرشار از غرور و رضا می شوم.
سلام؛ درمیان کوچه  پس کوچه های دل واپسی تاریکی و گمراهی به دنبال کسی بودم. شب بود و من در کمال ناامیدی به ستاره هاچشم دوخته بودم. از خودم می پرسیدم: «چگونه می توان این پردۀ مریضی را کنار زد؟ برای شفا باید از چه دری وارد شوم؟» در همان موقع صدایی مرا به خود آورد.
- به چه می اندیشی؟
درحالی که ترسیده بودم، گفتم: «تو کسیتی؟»
- من، خادم امام رضا.
- ای، تو... می دانی چگونه باید شفا یابم؟ اصلاً معنای شفا چیست؟
- فقط او می توانم شفا را معنا کند... او می تواند... .
- او کیست؟
- اگر خوب گوش کنی، صدای گریه هایی را تا صبح به درگاهی می شنوی، نماز می خوانند و اشک می ریزند و... و او شفا می دهد. این داستان هرشب است. او رضا است. هشتمین امام شیعیان، اسطورۀ ایمان و عبادت...
خسته در کنار خیابان، جلوی ساختمانی نشسته بودم و پاهایم را دراز کرده بودم. از همه جای پاهایم خون می چکید. درد داشتم؛ ولی توانسته بودم از دام مریضی فرار کنم، راه شفا را نشانم داده بود.
 چقدر این پیروزی برایم شیرین بود. در این افکار بودم که صدایی از پشت سر به من سلام کرد. ترسیدم، قلبم از حرکت ایستاد؛ یعنی خادم هنوز آنجا بود؟! با نگرانی و وحشت به عقب نگاه کردم. پیرمردی بود با محاسنی سفید و مرتب. صورتش نورانی بود.
با دیدن او اشکم سرازی شد. فکر کردم خودت باشی، با گریه گفتم: «آقا تو را خدا کمکم کنید، کمکم کنید.» پیرمرد در را باز کرد و گفت: «تو در خانۀ رضا هستی و از من کمک می خواهی؟!» پیرمرد راست می گفت، من جلوی حرمت نشسته بودم، نفسم بریده بریده و دهانم کاملاً خشکیده بود.
 به زحمت زبانی روی لب های کبودم کشیدم و اندک اندک آب دهانم را بلعیدم. در پوشش چند درختچه در محوطۀ حرمت قدم برداشتم و بااحتیاط تمام خود را به سقاخانه ای که نزدیک حرمت بود، نزدیک و نزدیک تر کردم.
 با گذشتن آدم ها از کنارم، به خودم آمدم. نگاهی به دست های سردم انداختم. در همین لحظه صدای اذان شنیده شد.
- وقت نمازه.
 

سرم را بالا آوردم. پیرزنی با دست های پینه بسته اش وضو می گرفت. یادم آمد باید وضو می گرفتم.
شبی بود سرد و ظلمانی. نه ستاره ای در آسمان دیده می شد و نه ماه می درخشبد. تنها گنبد زیبایت در آسمان... دلم ریخت.
در را باز کردم. وارد شدم. تا نگاهم به بارگاهت گره خورد، دست و پایم را گم کردم. دستم را به ضریحت گرفتم و محکم بوسیدمش. نمی دانستم چه بخواهم. درد را فراموش کرده بودم. پیرزن به نماز ایستاد. من هم جلو رفتم و کنارش ایستادم. صورتش زیر نور حرم می درخشید. می دانستم او هم به تو فکر می کند.
آن هنگام که به پابوست می آیم، آشکارا می بینم؛ حرمت، طولانی ترین بوسه است. هنگام وداع، سخت ترین را چاره است. هنگام گریز، بلندترین حصار است برای گوشه نشینی در سکوت شب. آرام ترین و ساکت ترین وعده خانه است. بام خانۀ رنگین چشمانم را در عمق دریای حرمت نظاره می کنم. حرمت کوتاه ترین زمانه است برای امیدواری و سایه سازی آرام بخش برای فراغ...
و من هرگز عاشق این خاکی ها نخواهم شد و هرگز با عشق به آدمیان خاکی نخواهم مُرد؛ زیرا تمام بود و نبودهای دنیا همان ساده بودن را به ارث برده ام و بر زبانم همان ساده بودن را تکرار کرده ام و رنگ عشق را به ارث برده ام و زیر زبانم همان ساده بودن را تکرار کرده ام و رنگ عشق را نه به دریاهای آبی و بی قرار، نه به تک واژه های بی مفهموم، نه به کوچه پس کوچه های بی بندو باری... که به کلماتی از باغ حقایق داده ام و تو ای قافله سالار عشق!
تو ای ساقی عشق!
می دانی آن چیست و می دانی که آن رنگ، زلالی دل است و بس.
پس بگذار تا فریاد بزنم و بگویم: «ای دل شیشه ای، من رنگ عشق را به ضامن آهوها دیده ام!»
در زیباترین بهار که پایان انتظار است، کوله بار عشق را تا پای جان کشیده ام و در نوروز وصال، هفت سینِ به یغما رفته ام را یافتم.
با قلب پر از اشتیاق، با یک سبد گل انتظاردر سنگ فرش های نقره ای، جاده ای آشنایمان رخش خوش خرام خویش را، زین زرین می نهم.
بر سجادۀ رنگینم به انتظار می نشینم تا آخرین طبیبم، شفای دردم را هدیه نماید.
 
 


طبقه بندی: مطالب وتصاویر دیدنی،

تاریخ : 13 مرداد 96 | 05:30 | نویسنده : خیریه امام سجاد علیه السلام imamsajjad@ خیریه | نظرات

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای